>
تکبرگی در سربرگ خاطره ها

ندای آغاز

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:08 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)


کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

.......................



کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


آخرین مطالب

» در میانه ی زندگی ( جمعه 05 تیر 1405 )
» 110 دستورکاربردی برای run کامپیتر ( جمعه 05 تیر 1405 )
» نامه ای از طرف خدا ( جمعه 05 تیر 1405 )
» نامه ای از طرف خدا ( جمعه 05 تیر 1405 )
» مادر ( جمعه 05 تیر 1405 )
» روز پدر مبارک ( جمعه 05 تیر 1405 )
» حکیم ارد بزرگ ( جمعه 05 تیر 1405 )
» انتهای راه ( جمعه 05 تیر 1405 )
» تفاوت های میان ویندوز۸ و ویندوز۸٫۱ ( جمعه 05 تیر 1405 )
» نیم ســـــــــاعت پیش ( جمعه 05 تیر 1405 )
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران