
چند دقیقه ای از ناپدید شدن امام جواد (علیه السلام) گذشته بود که سر و صدای مأمون و غلامان و همراهانش به گوشم رسید. آنها به خانه امام رسیده بودند. وقتی چشم مأمون به من افتاد، خودش را به نادانی زد و پرسید:
ــ ابوالحسن چه می کند؟
ــ خدا در مصیبت او به تو پاداش دهد!
از اسب پیاده شد، گریبانش را چاک داد و بر سرش خاک ریخت و بسیار گریه کرد. در آن حال، خطاب به یارانش که پیرامون او را گرفته بودند، گفت:
*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*
www.ragbarg.loxblog.com
دسته بندی : [Post_Cat_Title]









