>
تکبرگی در سربرگ خاطره ها

ابو طاهر

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:50 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

ابو طاهر

زندگي نامه :
ابو طاهر خاتونى بجلى, حسین بن حیدر بن حسین. (وف بعد از 532ق), شاعر, كاتب, ملقب به موفق‌‌الدین, موفق‌‌الدوله , معین‌‌لملك, و معین‌‌الدین. وى از بزرگان دولت سلجوقى بود. سبب شهرت او به خاتونى , ظاهراً از آن رو است كه چندى متصدى امور و مستوفى گوهر خاتون , همسر محمد ابن ملكشاه سلجوقى بود. از دوران كودكى و نوجوانى او اطلاعى در دست نیست. بنا بر این, مى توان گفت كه ابو طاهر از ابتداى كار خود تا پایان عمر در دربار سلجوقى خدمت كرد و به كار دبیرى و خدمت دیوانى مشغول بود. در شهر ساوه كتابخانه‌‌اى بزرگ به ابوطاهر منسوب بود , وى كتابخانه ارزشمند خودرا وقف جامع ساوه كرد. این كتابخانه معتبر احتمالاً در حمله مغول از میان رفت. ابوطاهر نزد بزرگانى چون ابو مظفر, محمد ابیوردى و ناصح‌‌الدین ابوبكر احمد ارجانى تحصیل كرد. ادیبان و شاعران آن روزگار كه او را مدح گفته‌‌اند, از او با عنوان استادالموفق یاد كرده كه از وى «دیوانى» بر جاى نمانده است, ولى در تذكره ها و برخى از كتابهاى ادب لغت و تاریخ ابیاتى از او نقل شده و صاحب «الذریعه» به نقل از «آثارالبلاد» قزوینى «دیوانى» را به وى نسبت داده است. برخى از اشعار فارسى ابوطاهر خاتونى را عمادالدین كاتب به عربى ترجمه كرد. دولتشاه سمر قندى در «تذكرةالشعراء» از دو كتاب او نام برد یكى كتاب «مناقب‌‌الشعراء»كه در احوال شاعران پارسى گوى است, دیگرى «تاریخ آل سلجوق» كه به ذكر احوال سلاطین و امراى این سلسله اختصاص داشته و متضمن مشاهدات شخصى ابوطاهر بوده, و از آثار دیگر وى «شكارنامه ملكشاه»كه مؤلف «راحةالصدور» آن را به خط مؤلف دیده است. آنچه به نام ابوطاهر باقى است رساله كوتاهى است به زبان عربى با عنوان «تنزیرالوزیرالزیرالخنزیر» در لعن و ذكر مثالب نصیرالملك وزیر سلطان محمدبن ملكشاه. در بعضى از تذكره‌‌ها و برخى تواریخ اسم اورا اصم یا معین‌‌الدین اصم گفته‌‌اند, و چنین بر مى‌‌آید كه شهرت او به اصم به سبب سنگینى گوشش بود, و ظاهراً در دوره سلطنت سنجر یعنى اواخر عمر به این نام معروف شد.

آثار :

مناقب‌‌الشعراء - تاریخ آل سلجوق - دیوان اشعار

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


آیا اجنه پیامبرانی از جنس خودشان دارند؟

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:47 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)


خداوند در آیه 130 سوره انعام آمده است «ما براى جنّ و انس، پیامبرى از جنس خودشان مبعوث مى‏گردانیم.» چرا در سوره جنّ، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) را پیامبر جن و انس معرفى مى‏کند؟
جن
با توجّه به این‏که در آیه 130 سوره انعام آمده است: «ما براى جنّ و انس، پیامبرى از جنس خودشان مبعوث مى‏گردانیم.» چرا در سوره جنّ، پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) را پیامبر جن و انس معرفى مى‏کند؟
در این‏که آیا آیه: «یمَعْشَرَ الْجِنّ وَالْإِنسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مّنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُم ...»؛[1] اى گروه جنّ و انس، آیا از میان شما، فرستادگانى براى شما نیامدند که آیات مرا بر شما بخوانند .... بر این امر دلالت دارد که جنّ نیز پیامبرى از خودشان داشته‏اند یا خیر، علامه طباطبائى مى‏گوید: کلمه «منکم»، (از شما)، فقط دلالت دارد که انبیا، از جنس مخاطبانند؛ یعنى همه جنّ و انس، نه این‏که پیامبران، از جنس دیگرى؛ مثلًا ملائکه باشند که مخاطبان، وحشت کنند و با آنها انس نگیرند و سخنشان را نفهمند، امّا این ‏که بگوییم هر کدام از طایفه جنّ و انس، پیامبرى مستقل و هم جنس خود دارند، آیه شریفه، چنین دلالتى ندارد.[2]
بر این اساس، این آیه، نمى‏گوید که هر گروهى پیامبرى از جنس خود دارد؛ افزون بر این‏که آیات دیگر قرآن برخى پیامبران را دست کم، مبعوث شده براى عالمیان و جن و انس مى‏داند؛ از جمله آیه شریفه‏اى که سخن گروهى از جنیان را نقل مى‏کند: «یقَوْمَنَآ أَجِیبُواْ دَاعِىَ اللَّهِ وَ ءَامِنُواْ بِه»؛[3] اى قوم ما! دعوت کننده الهى را اجابت کنید و به او ایمان آورید.
شأن نزول آیه فوق، این است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، از مکّه به سوى بازار عکاظ در طائف آمد که مردم را به اسلام دعوت کند، امّا هیچ کس دعوتش را پاسخ نگفت. آن حضرت در راه برگشت به سوى مکّه، به محلّى به نام وادى جنّ رسید. در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت، جمعى از طایفه جنّ، از آن‏جا مى‏گذشتند و هنگامى که قرائت قرآن پیامبر را شنیدند، گوش دادند و در پایان به آن حضرت ایمان آوردند و به عنوان مبلّغانى به سوى قوم خود رفته، آنان را به اسلام دعوت کردند.[4]
از امام زین‏العابدین (علیه السلام) نیز پرسیده شد: چرا به پیامبران بزرگ، اولوا العزم مى‏گویند؟ فرمود: چون به شرق و غرب عالم و به جن و انس، مبعوث بوده‏اند
بر این اساس، از قرآن استفاده مى‏شود که جنّیان، به پیامبر ایمان آوردند و این‏که پیامبرى هم از نوع خود، داشته باشند از قرآن استفاده نمى‏شود و آیه 130 انعام ‏چنین مطلبى را بیان نمى‏فرماید.
از امام زین‏العابدین (علیه السلام) نیز پرسیده شد: چرا به پیامبران بزرگ، اولوا العزم مى‏گویند؟ فرمود: چون به شرق و غرب عالم و به جن و انس، مبعوث بوده‏اند.[5]
هم‏چنین بر فرض آن‏ که جنّیان از خودشان، پیامبرانى داشته باشند، منافاتى ندارد با آن‏که، پیامبران اولواالعزم انسى هم براى آنها مبعوث شده باشند.

پی نوشت ها :*
[1] .
انعام، آیه 130.
[2] .
المیزان، ج 7، ص 354.
[3] .
احقاف، آیه 31.
[4] .
تفسیر نمونه، ج 21، ص 365.
[5] .
بحارالانوار، ج 11، ح 61.
بخش قرآن تبیان

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


ایا از مرگ واهمه دارید؟ داستان مردی که پس از مرگ زنده شد

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:46 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

ایا از مرگ واهمه دارید؟ داستان مردی که پس از مرگ زنده شد

تصور شما از جهان پس از مرگ چیست؟ این پرسشی است که از همان ابتدای خلقت، بشریت را به تفکر واداشته است و هر کس با توجه به باورهایی که در فطرت خود دارد، جهان پس از مرگ را برای خود ترسیم کرده است.

بوده*اند انسان*هایی که چند ساعت و حتی سه روز پس از مرگ زنده شده*اند و اظهارات آنها در حالی که همه تصور می*کرده*اند برای همیشه کالبد خاکی را ترک گفته*اند، دستمایه گزارش*ها و فیلم*هایی شده که مخاطبان را به فکر فرو برده است.
می*گویند مرگ دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد و هر موجود زنده*ای روزی شاهد شتر مرگ خواهد شد که مقابل پای او به زمین نشسته و راه فراری از آن وجود ندارد.
برخی زندگی پس از مرگ را شیرین و برخی سخت و طاقت*فرسا می*دانند. تاریخ تاکنون تجربه*های زیادی از انسان*هایی داشته که پس از مرگ و در حالی که آماده تدفین بوده*اند، به یکباره زنده شده*اند و پس از گذشت سال*ها از اتفاقی که برایشان رخ داده است با شگفتی یاد می*کنند.
یکی از کسانی که از دنیای مردگان بار دیگر به جهان هستی بازگشته «مازیار کشاورز» است؛ مرد 52 ساله*ای که پس از یک تصادف وحشتناک 24 ساعت بعد در سردخانه بیمارستان زنده شد و اکنون نیز از اعضای هیات مدیره شرکت پست جمهوری اسلامی ایران است.
برای شنیدن حرف**های او از آن 24 ساعت یخ*زده به دیدارش رفتیم................................

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


آن روز روز مادر بود

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:44 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

آن روز روز مادر بود

روز مادر بود. مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول کنارخیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می‌کنی؟»
دختر در حالی که گریه می‌کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می‌شود.»

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می‌خرم.
وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت:مادرت کجاست؟می‌خواهی تو را برسانم؟

دخترک گفت: نه ممنونتا قبر مادرم راه زیادی نیست.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*
www.ragbarg.loxblog.com

 


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


امید

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:42 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
خداوند به آنها فرمود:

او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم...


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


سه نفر.طنز

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:41 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت دریک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هرکدامیک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی هاسه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت:

چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت

بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند،اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.بعد، در توالت را زد و گفت:

بلیط، لطفا!

بعد، در توالت باز شدو از لای در یک بلیط آمدبیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کردو به راهش ادامه داد.

آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همانکار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.

وقتی به ایستگاه رسیدند،سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی هاپرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟

یکی از ایرانی ها گفت:صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی ازایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


طنز 2

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:40 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

به یارو ميگن : چي شد مامانت مرد ؟

ميگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد…

ميگن افتاد مرد ؟

ميگه:نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکست افتاد .

بهش ميگن اون موقع مرد؟

ميگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد .

ميگن:خوب اين دفعه مرد ؟

ميگه:نه بعد افتاد رو سقف گاراژ،سقف خراب شد!

بهش ميگن:حتماً اين دفعه مرد ؟

ميگه:بازم نمرد،ديديم داره کُلّ خونه خراب ميشه،

با تفنگ زديمش

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


کوچک که بوديم.............

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:32 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
................................................................................​..............


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


گیله مرد

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:31 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

باران هنگامه كرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بكند. درختان كهن به جان یكدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی كه زجر می‌كشید،‌ می‌آمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته كرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود می‌دوخت. نهرها طغیان كرده و آبها از هر طرف جاری بود.

دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن می‌بردند. او پتوی خاكستری رنگی به گردنش پیچیده و بسته‌ای كه از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید كننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب می‌زد و قدمهای آهسته و كوتاه برمی‌داشت. بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می كرد. زیر چشمی به ماموری كه كنار او راه می‌رفت و سرنیزه ای كه به اندازه‌ی یك كف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب می‌آمد، تماشا می‌كرد. آستین نیم تنه‌اش كوتاه بود و آبی كه از پتو جاری می‌شد به آسانی در آن فرو می‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یكبار پتو را رها می‌كرد و دستمال بسته را به دست دیگرش می‌داد و آب آستین را خالی می‌كرد و دستی به صورتش می‌كشید، مثل اینكه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع می كند. فقط وقتی سوی كمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و چشمهای سفید و درشت و بینی شكسته‌ی او را روشن می‌كرد،‌ وحشتی كه در چهره‌ی او نقش بسته بود نمودار می‌شد.

 

نوشته:بزرگ علوی

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com


دسته بندی : [Post_Cat_Title]


ادامه داستان گیله مرد

نویسنده : ragbarg | تاریخ : 21:28 - پنج‌شنبه 23 شهریور 1391

ارسال نظر(0)

ادامه داستان گیله مرد..............

 

 

یك تكان شدید باد، كومه را لرزاند. شاید هم درخت كهنی به زمین افتاد و از نهیب آن كومه تكان خورد. اما محمدولی یكریز حرف می‌زد، هاهاها می‌خندید و تهدید می‌كرد و از زخم زبان لذت می‌برد.

چه خوب منظره‌ی داروغه‌ی ویشكاسوقه‌ای در نظر او هست. سال‌ها مردم را غارت كرد و دم پیری باج می‌گرفت. برای اینكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سال‌های قبل از جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پای امنیه‌ها را از ملك خود بریده بود و آن‌ها جرات نمی‌كردند در آن صفحات كیابیایی كنند. همین آگل پدرزن او واسطه شد كه ویشكاسوقه‌ای را داروغه كردند و واقعا هم دیگر جز اموال رقیب های خود، مال كس دیگری را نمی‌چاپید.

محمدولی بار دیگر سیگاری آتش زد. این دفعه كبریت را لحظه‌ای جلو آورد و صورت گیله مرد را روشن كرد. دود بنفش رنگ بینی گیله مرد را سوزاند.

«... ببین چی می‌گم. چرا جواب نمیدی؟‌ تو همان آدمی هستی كه وقتی ما آمدیم در تولم پست دایر كنیم،‌ به سرگرد گفتی كه ما بهره‌ی خودمونو دادیم و نطق می‌كردی. چرا حالا دیگر لال شدی؟...»

خوب به خاطر داشت. راست می‌گفت: وقتی دهاتی ها گفتند كه ما داروغه داریم، گفت: بروید نمایندگانتان را معین كنید. با آنها صحبت دارم. او هم یكی از نمایندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسید كه بهره‌ی امسال‌تان را دادید یا نه؟ همه گفتند دادیم. بعد پرسید قبل اینكه لاور داشتید دادید، یا بعد هم دادید. دهاتی ها گفتند: «هم آن وقت داده بودیم و هم حالا داده‌ایم.» بعد سرگرد رو كرد به گیله مرد و پرسید: «مثلا تو چه دادی؟» گفت: « من ابریشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سیر،‌ غوره، انارترش، پیاز، جاروب، چوكول (9)، كلوش(10)، آرد برنج، همه چی دادم.» بعد پرسید مال امسالت را هم دادی؟ گیله مرد گفت: «امسال ابریشم دادم، برنج هم می‌دهم.» بعد یك مرتبه گفت:‌« برو قبوضت را بردار و بیاور.» بیچاره لطفعلی پیرمرد گفت: «شما كه نماینده‌ی مالك نیستید!» تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بیخ گوش لطفعلی. آن وقت دهاتی‌ها از اتاق آمدند بیرون و معلوم نشد كی شیپور كشید كه قریب چندین هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تیراندازی شد و یك تیر به پهلوی صغرا خورد و لطفعلی هم جابه‌جا مرد.

دهاتی‌ها شب جمع شدند و همین داروغه‌ی ویشكاسوقه‌ای پیشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر شب یك جوخه‌ی دیگر سرباز نرسیده بود، اثری از آن‌ها باقی نمی‌ماند...

محمدولی سیگار می‌كشید. گیله مرد فكر كرد، همین الان بهترین فرصت است كه او را خلع سلاح كنم. تمام بدنش می‌لرزید. تصور مرگ دلخراش صغرا اختیار را از كف او ربوده بود. خودش هم نمیدانست كه از سرما می‌لرزد یا از پریشانی... اما محمدولی دست بردار نبود: «تو خیلی اوستایی. از آن كهنه‌كارها هستی. یك كلمه حرف نمی‌زنی، می‌ترسی كه خودت را لو بدهی. بگو ببینم، كدام یك از آنهایی كه توی اتاق با سرگرد صحبت می‌كردند، آگل بود؟ من از هیچ كس باكی ندارم. آگل لامذهبه، خودم می‌خواهم كلكش را بكنم. همقطاران من خودشون به چشم دیده‌اند كه قرآن را آتش زده. دلم می‌خواهد گیر خود من بیفته، كدام یكیشون بودند. حتما آنكه ریش كوسه داشت و بالا دست تو وایساده بود، ها، چرا جواب نمی‌دی، خوابی یا بیدار؟...»

نفیر باد نعره‌های عجیبی از قعر جنگل بسوی كومه همراه داشت: جیغ زن، غرش گاو، ناله و فریاد اعتراض. هرچه گیله مرد دقیق‌تر گوش می‌داد، بیشتر می‌شنید، مثل اینكه ناله های دلخراش صغرا موقعی كه تیر به پهلوی او اصابت كرد، نیز در این هیاهو بود. اما شرشر كشنده‌ی آب ناودان بیش از هر چیزی دل گیله مرد را می‌خراشاند، گویی كسی با نوك ناخن زخمی را ریش ریش می‌كند. دندان‌هایش به ضرب آهنگ یك نواخت ریزش آب به هم می‌خورد و داشت بی‌تاب می‌شد.

آرامشی كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولی وكیل باشی را مشكوك كرده بود. او می‌خواست بداند كه آیا گیله‌مرد خوابیده است یا نه.

- چرا جواب نمیدی؟ شما دشمن خدا و پیغمبرید. قتل همه‌تون واجبه. شنیدم آگل گفته كه اگر قاتل دخترش را بكشند، حاضره تسلیم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهمیت نمیدم به اینكه آن زنی كه آن روز با تیر من به زمین افتاد، دخترش بوده یا نبوده. به من چه؟ من تكلیف مذهبی ام را انجام دادم. می‌گم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنیدی؟ من از هیچ كس باكی ندارم. من كشتم، هر كاری از دستش برمی‌آید بكند...

- تفنگ را بذار زمین. تكون بخوری مردی...

این را گیله‌مرد گفت. صدای خفه و گرفته‌ای بود،‌ وكیل‌باشی كبریتی آتش زد و همین برای گیله‌مرد به منزله‌ی آژیر بود. در یك چشم بهم زدن تپانچه را از جیبش در آورد و در همان آنی كه نور زرد و دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گیله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار دهد. محمدولی برای روشن كردن كبریت پاشنه تفنگ را روی زمین تكیه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامی كه دستش را با كبریت دراز كرد، سرنیزه زیر بازوی چپ او قرار داشت.

در نور شعله‌ی كبریت،‌ لوله‌ی هفت تیر و یك چشم باز و سفید گیله‌مرد دیده میشد. وكیل باشی گیج شد. آتش كبریت دستش را سوزاند و بازویش مثل اینكه بی‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.

- تفنگ را بذار رو زمین! تكون بخوری مردی!

لوله‌ی هفت تیر شقیقه‌ی وكیل باشی را لمس كرد. گیله‌مرد دست انداخت بیخ خرش را گرفت و او را كشید توی اتاق.

- صبر كن، الان مزدت را می‌ذارم كف دستت. رجز بخوان. منو میشناسی؟ چرا نگاه نمی‌كنی؟...

باران می‌بارید، اما افق داشت روشن می‌شد. ابرهای تیره كم كم باز می‌شدند.

- می‌گفتی از هیچكس باكی نداری! نترس، هنوز نمی‌كشمت، با دست خفه‌ات می‌كنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو كشتی. تو قاتل صغرا هستی، تو بچه‌ی منو بی‌مادر كردی. نسلتو ور می‌دارم. بیچارتون می‌كنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نمی‌خوری؟...

تفنگ را از دستش گرفت. وكیل باشی مثل جرز خیس خورده وارفت. گیله مرد تفنگ را به دیوار تكیه داد. «تو كه گفتی از آگل نمی‌ترسی. آگل منم. بیچاره، آگل لولمانی از غصه‌ی دخترش دق مرگ شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسلیم می‌شه. آره آگل نیست كه تسلیم بشه. اتوبوس توی جاده را من زدم. تمام آنهایی كه با من هستند،‌ همشون از آنهاییند كه دیگر بی‌خانمان شده‌اند، همشون از آنهایی هستند كه از سر آب و ملك بیرونشون كرده‌اند. اینها را بهت می‌گم كه وقتی می‌میری، دونسته مرده باشی. هفت تیرم را گذاشتم تو جیبم. می‌خواهم با دست بكشمت، می‌خواهم گلویت را گاز بگیرم. آگل منم. دلم داره خنك می‌شه...»

از فرط درندگی له‌له می‌زد. نمی‌دانست چطور دشمن را از بین ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هیكل كوفته‌ی وكیل‌باشی تدریجا دیده می‌شد.

- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. این پنج ساله یاد گرفتم. خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. می‌گی مملكت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را می‌چاپید،‌ از خونه و زندگی آواره‌مون كردید. دیگر از ما چیزی نمونده، رعیتی دیگه نمونده. چقدر همین خودتو، منو تلكه كردی؟ عمرت دراز بود، اگر می‌دونستم كه قاتل صغرا تویی،‌ حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودی؟ كی لامذهبه؟ شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید كه دیگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بیخودی می‌گیرید؟ چرا بیخودی می‌كشید؟ كی دزدی می‌كنه؟ جد اندر جد من در این ملك زندگی كرده‌اند، كدام یك از ارباب‌ها پنجاه سال پیش در گیلون بوده‌اند؟

زبانش تتق می‌زد، به‌حدی تند می‌گفت كه بعضی كلمات مفهوم نمی‌شد. وكیل باشی دو زانو پیشانیش را به كف چوبی اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ می‌كرد. كلاهش از سرش افتاده بود روی كف اتاق: «نترس، این جوری نمی‌كشمت. بلند شو، می‌خواهم خونتو بخورم. حیف یك گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستی كه من یك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بیندازم. بلند شو

اما وكیل‌باشی تكان نمی‌خورد. حتی با لگدی هم كه گیله‌مرد به پای راست او زد، فقط صورتش به زمین چسبید، عضلات و استخوان‌های اودیگر قدرت فرمانبری نداشتند. گیله‌مرد دست انداخت و یقه‌ی پالتوی بارانی او را گرفت و نگاهی به صورتش انداخت. در روشنایی خفه‌ی صبح باران خورده، قیافه‌ی وحشتزده‌ی محمدولی آشكار شد. عرق از صورتش می‌ریخت. چشمهایش سفیدی می‌زد. بی‌حالت شده بود. از دهنش كف زرد می‌آمد، خرخر می‌كرد.

همین كه چشمش به چشم براق و برافروخته‌ی گیله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌های من رحم كن. هر كاری بگی می‌كنم. منو به جوونی خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تیراندازی می‌كرد. مسلسل دست من نبود...»

***

گریه می‌كرد. التماس و عجز و لابه‌ی مامور، مانند آبی كه روی آتش بریزند،‌ التهاب گیله مرد را خاموش كرد. یادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگوید! به یاد بچه‌ی خودش كه در گوشه‌ی كومه بازی می‌كرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفای صبح ضعف و بی‌غیرتی محمدولی تنفر او را برانگیخت. روشنایی روز او را به تعجیل واداشت.

گیله‌مرد تف كرد و در عرض چند دقیقه پالتو بارانی را از تن وكیل باشی كند و قطار فشنگ را از كمرش باز كرد و پتوی خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانیش را بر تن كرد و از اتاق بیرون آمد.

در جنگل هنوز شیون زنی كه زجرش می‌دادند به گوش می‌رسید. در همین آن، صدای تیری شنیده شد و گلوله ای به بازوی راست گیله‌مرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلوله‌ی دیگری به سینه‌ی او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت.

مامور بلوچ كار خود را كرد.

 

*تکبرگی در سربرگ خاطره ها*

www.ragbarg.loxblog.com




دسته بندی : [Post_Cat_Title]


آخرین مطالب

» در میانه ی زندگی ( جمعه 05 تیر 1405 )
» 110 دستورکاربردی برای run کامپیتر ( جمعه 05 تیر 1405 )
» نامه ای از طرف خدا ( جمعه 05 تیر 1405 )
» نامه ای از طرف خدا ( جمعه 05 تیر 1405 )
» مادر ( جمعه 05 تیر 1405 )
» روز پدر مبارک ( جمعه 05 تیر 1405 )
» حکیم ارد بزرگ ( جمعه 05 تیر 1405 )
» انتهای راه ( جمعه 05 تیر 1405 )
» تفاوت های میان ویندوز۸ و ویندوز۸٫۱ ( جمعه 05 تیر 1405 )
» نیم ســـــــــاعت پیش ( جمعه 05 تیر 1405 )
صفحه قبل1...1213141516...19صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران